تبليغاتX
نوشته های دونفره مرىم و مسعود
باز دوباره من اینجام. بعد از یه غیبت طولانی.. آلان هم نمی دونم از کجا باید شروع کنم.

امروز نه ماه تموم شد که من اینجام. و یه تصادف جالب اینکه امروز کار رسمی ام رو به عنوان دستیار تحقیقات در یه موسسه تقریبا" دولتی شروع کردم. نمی تونم بهتون بگم که برام چه هیجانی داشت (با وجود اینکه برای قبول این کار واقعا" دو دل بودم، آخه خیلی مسخره بنظرم می اومد که آدم اولین جایی که بره مصاحبه قبول شه!!!)
خلاصه امروز مثل یه خانم حسابی باکت و شلوار و کفش باشنه بلند و هزار جور ادا و اطوار رفتم سرکار. با اینکه 9-8 سال سابقه کار دارم ولی همه چیز برام جدید بود. وقتی رسیدم منو بردن تو اتاقم که از قبل آماده شده بود: کامبیوتر ام وصل بود و نرم افزارهای لازم روش نصب، خط تلفن اتاق به اسمم ثبت شده بود، آدرس آیمیل برام درست کرده بودن و یه ایمیل هم supervisorام به همه زده بود که فلانی اومده ومیخوایم بهش خوش امد بگیم!!! و اینکه کارت عبور هم برام زده بودن(بدون اون نمی شه از درها رد شد)....
خلاصه ماجرا اینکه دقیقا" مثل ایران ( ; از همه جالبتر رفتار و خوشامدگویی های آدما بود. همه چیز 180 درجه متفاوت از اون چیزی که من تجربه اش رو داشتم، حالا شاید بهتر بتونید تعجب و هیجان توام ام رو درک کنید (:

از همسر مسعود گلم هم براتون بگم که خدا رو شکر حالش خوبه. و اینکه من همه چیزهایی رو که دارم مدیون اون هستم. نمی دونید توی این چند ماهی که من درس می خوندم و سرم همش تو درس و کتاب بود، چطور کنارم بود و کمکم میکرد. عزیزم از اعماق وجود دوستت دارم و به داشتنت افتخار میکنم *:
+ نوشته شده توسط مرىم در سه شنبه 4 اردیبهشت1386 |
از ۸ فوریه رفتم college. دوباره شدم بچه مدرسه ای ! رفتم کوله نو خریدم، کلی لوازم التحریر و از این حرفا...  تا دلتون هم بخواد اینجا درس خوندن سخته  مثل ایران نیست که تا یکی دو هفته تق و لق بود و بعدش هم تا میان ترم  هیچ کاری نداشتیم ، اینجا از روز اول شروع میکنن به درس دادن و واسه هر جلسه هم کلی تکلیف و کار گروهی و ... داریم.

الآن دیگه دارم کم کم پشیمون میشم که قبلا از کمبود وقت ناله میکردم چون حالا دارم میفهمم که درس و کار و خونه داری همه با هم چقدر سخته  ولی با همه این تفاسیر یه فایده واسم داشته اونم اینه که دارم یاد میگیرم چطور برنامه ریزی کنم تا به همه کارم بتونم برسم

از همه اینا گذشته تو مدرسه یه دوست خوب هم اسم خودم پیدا کردم، بعد از یه مدت تونستم یه دوست  گل دیگه داشته باشم.

 

+ نوشته شده توسط مرىم در چهارشنبه 11 بهمن1385 |
میدونم که خیلی زشته که مدتهاست اینجا سرنزدم، خودم میدونم...

ولی خیلی مسخره اس که اینجا آدما اینقدر گرفتار میشن و وقت کم میارن. ولی تصمیم گرفتم حداقل سعی کنم به این کارم برسم.

میدونید تا حالا هفته ای ۳۵ ساعت کار میکردم و ۳ روز کامل هفته رو واسه خودم داشتم. مسعود درسش تمام شد. واسه ۲-۳ تا مدرک کوتاه مدت هم ثبت نام کرده هرچند خیلی دلش نیست که بره، ترجیح میده بیشتر وقتشو بزاره و دنبال کار تخصصیش بگرده.

من هم از ۸ زانویه میرم سر کلاس و درس و شروع میکنم. خدا رو شکر همه چیز داره همون جور که باید پیش میره.... 

+ نوشته شده توسط مرىم در جمعه 8 دی1385 |
روزها همچنان با سرعت میگذرن.

بالاخره گواهینام رو گرفتم  . همش امروز و فردا میکردم...

خلاصه زندگیم اینه که هفته ای ۳روز میرم سر کار بقیه اش رو هم با کارای خونه و گردش توی mallهای مختلف و اینترنت بازی و ... میگذرونم. همچنان دنبال کار هستم، یه چند نفر هم زنگ زدن و گفتن که به رزومه من علاقه مند هستن، تا خدا چی بخواد.

دانشگاه رو هم هنوز تو شش و بش هستم که این ترم برم یا صبر کنم واسه سال دیگه. روز چهارشنبه یه جلسه معارفه همونجا تو دانشگاه york هست که دعوتم کردن. حالا برم تا ببینم چی میشه...

 

+ نوشته شده توسط مرىم در دوشنبه 3 مهر1385 |
نمی دونم چرا اینجا زمان اینقدر سریع میگذره!!! اصلا" نمی فهمم چطور روزا شب می شن . تا میای به خودت بجنبی میبینی روزت تموم شده بخصوص برای من که به کارخونه هم عادت نداشتم.
نمی دونم شاید باید بیشتر برنامه ریزی داشت یا اینکه یه تغییر اساسی تو شیوه زندگیم بدم.
+ نوشته شده توسط مرىم در دوشنبه 20 شهریور1385 |
امروز درست ۱۰ روز که اومدم. اوضاع خوب پیش میره. البته همشو مدیون مسعود عزیزم هستم که خیلی چیزا رو قبل از ورود من مهیا کرده بود.هرچند هنوز کارهای زیادی واسه انجام دادن هست.

صبح ها که مسعود کالج میره من سعی میکنم به خونه سروسامون بدم عصر هم دوتایی میریم خرید و آخر شب گمشده زیر تله باری از جعبه و کیسه ، خسته برمیگردیم. و دوباره فردا روز از نو روزی از نو

+ نوشته شده توسط مرىم در پنجشنبه 12 مرداد1385 |
سرم حسابی  شلوغه و دیگه دارم گیج میزنم. کارهای شخصی یه طرف، مسائل کاری از طرف دیگه  حسابی خسته ام کرده. خوابم، خوراکم، استراحتم  هیچ چیش سر جاش نیست.

اینقدر درگیرم که دیگه مسائل پیش بینی نشده، حوادثی که فکرت رو بخودش مشغول کنه خارج از تحملمه. امیدوارم این روزای آخر کم نیارم.

+ نوشته شده توسط مرىم در یکشنبه 18 تیر1385 |
بالاخره این ویزای من هم رسید. خونه نبودم و از سفارت پیغام گذاشته بودند. راستش تا خودم زنگ نزدم و سوال نکردم باورم نشد.

هرچند نمی دونم چرا همه خوشی و شادی وذوق کردن و هورا کشیدن هام چند ساعت بیشتر طول نکشید.چقدر احساسات ما آدما بعضی وقتا مسخره اس. یه هدف واسه خودت اون دور دستها میسازی، بعد وقتی بهش میرسی حس میکنی اوقدر ها هم بعید و دور از دسترس نبوده !!!! واقعا" نمیتونم احساساتمو با این جمله ها بیان کنم

به هر جهت بزودی به مسعود عزیزم می پیوندم. کاش میشد گفت چقدر براش دلتنگم

+ نوشته شده توسط مرىم در دوشنبه 29 خرداد1385 |

چون سالهاست که دور وبر من بچه نبوده به کل از این موجودات ظریف و حال و هواشون دور بودم. ولی نزدیک به دوساله که صمیمی ترین دوست من بچه دار شده و الآن که ایرانم و باهاش بیشتر در تماس ام تازه معنی بچه دار شدن رو می فهمم و پی به دغدغه های والدین میبرم.

مادری که همه زندگیشو وقف بچه اش میکنه و با کوچکترین ناراحتی کودکش غصه عالم به دلش راه پیدا میکنه ...

 واسه همه مادرها و حتی پدرها همینه ولی آیا وقتی این بچه ها بزرگ میشن به یاد این چیزها هم میافتن؟ چقدر درک میکن که پدر و مادرها واسشون چه کردن؟ اصلا" خود ما چقدر قدردان والدینمون بودیم و هستیم؟    

تازه این فقط یه طرف ماجراست. از اون طرف هم اکثرپدرو مادرها نمیدونن چه جور باید با این کوچولوهای   حساس برخورد کرد. دریغ از میانه روی!!! تقریبا" همشون یا تو وادی افراطن یا تفریط.

البته من که هنوز یه مسئله واسم حل نشده اس : اصلا" چرا باید بچه دار شد وقتی همه اینها رو میدونیم؟؟!!

+ نوشته شده توسط مرىم در شنبه 20 خرداد1385 |

چند روزپیش تو ویترین یه مغازه – در واقع یکی از شعبه های   - Euro Shopوسط لباسا و کفشا و ... چشمم به یه ظرف افتاد، ظرفی که برای درست کردن Fondu یه غذای سنتی سوئیسه . البته بگذریم که این ظرف خاطرات زمستان دو سال پیش پاریس محله latin  خیابون St Geneviènne که اولین بار  این غذا رو خوردم زنده کرد. ولی اصل ماجرا اینه که ظاهرا" ماها دیگه داریم خودمونوگم میکنیم و به قول یکی از دوستام " از خارجی هام خارجی تر شدیم ".

یه سوئیسی شاید اصلا" اسم ایران واسش مفهومی نداشته باشه چه برسه به اینکه با آداب و رسوم و فرهنگ ما آشنا باشه اونوقت ما یکی از این ظرفا رو میخریم و میذاریم گوشه تاقچه خونه و کلی باهاش کلاس میذارم . نمی دونم واقعا" چی و میخواییم ثابت کنیم !!!  چرا هرچیزی که مربوط به اون ور مرزها باشه خوب و هرچی که مربوط به فرهنگ خودمونه باید قایمش کرد؟!

+ نوشته شده توسط مرىم در چهارشنبه 27 اردیبهشت1385 |